تبلیغات
~~ وبلاگ شخصی عباس باوری ~~ - با گونتر گراس : بهترین چیز درباره نوشتن، خود نوشتن است(3)

~~ وبلاگ شخصی عباس باوری ~~

 

 

به نظر شما امروزه كسی می‌تواند از ادبیات ملی صحبت كند؟ آیا نباید از ادبیات بین المللی صحبت كرد؟ آیا چنین مفاهیمی‌امروزه معنی دارد؟

            این مفاهیم قابل توجیه است و مفید هم می‌باشد. برای مدتی طولانی در میان مشكلاتی كه ما آلمانیها به عنوان یك ملت در تعریف از خودمان داریم امیدوار بودم كه ما به مفهوم ملت فرهنگی (Kulturnation) كه هردر پیشنهاد كرده بود، بازگردیم؛ به نوع نسبتاً متغیری از آن، متغیر به این شكل كه ما برای سایر فرهنگها جایی باز كنیم. به طور مثال فرهنگ تركیه كه از طریق مهاجرین با آن آشنا شده ایم، یا فرهنگ یوگسلاوی، یا فرهنگ بنگلادش كه به جهت ما می‌آید. به كلامی‌دیگر، ما باید مفهوم ملت را به عنوان یك مفهوم سیاسی خالص رد كنیم، همین طور تعبیر مطلق سیاسی آن را. برای ما این مفهوم جز سقوط نتیجه ای نداشته است.

 

 اگر مجبور بودید میان نویسنده آلمانی یا نویسنده اروپایی بودن یكی را انتخاب كنید چه تصمیمی‌می‌ گرفتید؟

         تا آنجا كه به زبان مربوط است من یك نویسنده آلمانی هستم و در این فضای فرهنگی مخصوص خانه دارم. اما از نظر ادراكات، عقیده و نظر سیاسیم من خود را یك اروپایی می‌دانم.

 

 شما مشهور هستید و شهرتتان را به عنوان نویسنده «سه نمایش دنزینگ» و مهم تر از همه «طبل حلبی» به دست آورده اید. كتاب جدیدتان «نعره‌های وزغ» Unkentufe هم در دنزینگ شكل می‌گیرد. آیا این به آن معنی است كه حالا ما چهار نمایشنامه در مورد دنزینگ داریم؟

این حقیقتی است كه با یان كتاب من به آن منطقه بازگشته ام. اما جدای از این، من     برای اولین بار كتابی نوشته ام كه منحصراً به دنزینگ (گدانسك امروزی) مربوط نمی‌شود. گدانسگ رُلی كوچك در این كتاب دارد، اگر چه داستان در گدانسك امروزی اتفاق می‌افتد. و این البته گذشته را زنده می‌كند، روابط بین آلمانیها و لهستانیها را.

 

          بدون دلیل نیست كه دو شخصیت اصلین هر دو 60 ساله، اول داستان به قبرستان می‌روند؛ آنها یكدیگر را در روز مخصوص ارواح ملاقات می‌كنند، روز بازدید قبرها. در یك قبرستانی كه قبلاً به آلمانیها متعلق بوده، آنها در مقابل قبر والدین زن لهستانی می‌ایستند، اگر چه این زن متعلق به یك خانواده پناهنده شده ی ولینیوس در لیتونیای امروزی است. و در اینجاست كه آنها ایده انسانی و شدنی یك جامعه قبرستانی آلمانی لیتونیایی را می‌سازند، گر چه بعدها به یك جامعه آلمانی لهستانی تبدیل می‌شود به خاطر این كه اتحاد با لیتونیا عملی نیست. من در این داستان سقوط این ایده و جنبه كمدی این شكست را توصیف می‌كنم. اما رابطه ی دو شخصیت اصلی داستان، مرد آلمانی و زن لهستانی، ادامه پیدا می‌كند، این به منزله شكست نیست.

 

 فكر می‌كنم در مطالعه یی دقیق تر چیزهای بیشتر می‌توان در این كتاب كشف كرد. ما در این داستان یك پیامبر بشارت دهنده نیستی (Cassandra) را در هیبت یك وزغ می‌بینیم. این وزغ پیامبر چه چیزی را قور قور می‌كند؟

در این مورد بخصوص وزغ اخطار می‌دهد كه عالی ترین ایده‌ها وقتی كه به مرحله عمل در می‌آید به سرعت نابود می‌شود. این وقتی اتفاق می‌افتد كه آروزهای آلمانی كه اول بر اساس آشتی كردن و دور هم جمع شدن قرار گرفته متداوماً گسترش پیدا می‌كند. این ایده با خانه یی برای سالمندان شروع می‌شود و پایان آن، حداقل در كتاب، با اولین قرارداد اجاره برای طرح بون گاگلف (Bungagolf) صورت می‌گیرد كه در آن نواده گان و نتیجه گان آنهایی كه حالا مرده اند سرزمینی آنچنان زیبا و كامل پیدا می‌كنند كه هرگز نمی‌خواند به اطراف مدیترانه بازگردند بلكه اوقات تعطیلیشان را در زمین‌های باز گلف می‌گذرانند.

 

و در اینجا گفته یكی از شخصیت‌های داستان به نام پیاتكواسكا كه می‌گوید «آلمانیها همیشه گرسنه هستند حتی وقتی كه شكمان كاملاً پر است» مصداق پیدا می‌كند: تجاوز به زمین شروع می‌شود. این است كه وزغ در این مورد اخطار می‌دهد. اما این در مورد رفتار عمومی‌است، حقیقت این كه ما انسانها هرگز آن طور كه باید در مورد مشكلاتی كه خودمان ایجاد كرده ایم با اطلاع نبوده ایم. ما تا اندازه یی وسایل حل این مشكلات را در اختیار داریم. اما آنها را به كار نمی‌بریم. ما قادر نیستیم كه معلوماتی را كه برای به نتیجه رسیدن لازم است به كار ببریم.

 

«نعره‌های وزغ» در واقع یك نوع «مراجعه (بازگشت) به خانه» است. خانه برای شما چه معنی می‌دهد؟

 

         در قرن ما، فكر می‌كنم كه خانه همیشه چیزی است كه یك فرد آن را از دست داده است. با هنریش بل به تفضیل بر سر این مفهموم بحث كردیم ... و در مورد وطن به عنوان یك منطقه سیاسی كه آن را در نتیجه جنگ از دست دادیم. آن وطن از بین رفته است و یا حداقل محل سكونت مردم دیگر شده است، عمدتاً از پولاتای (Polana) شرقی كه من می‌دانم مردم آنجا وطنشان را از دست دادند. و هنریش بُل كه در كلن بزرگ شده است گفت: «من هم كلن را از دست داده ام. كلن امروزی آن كلن قبل از بمباران هوایی نیست. یك كلن كاملاً متفاوت است. و این تغییرات شدید در محله‌های دوران كودكی ما كه ناشی از بازسازی در جاهایی اسم كه ده سال قبل دشتهای وسیعی بود اشاره دارد به یك احساس مداوم از دست دادن خانه مان.»

 

بعد از این كتاب چه خواهید كرد؟

         نقاشی. آماده نمودن یك متن جدید با گذاشتن وقت كافی روی آن. خواندن. شاید سال آینده مسافرت كردن. نه یك سیاحت توریستی؛ یك سفر واقعی. نگاهی به آمریكای جنوبی انداختن، نیكاراگوای امروز، كوبا.

 

 امروز شما 65 ساله خواهید شد. آیا برای روز تولدتان آرزوی مخصوصی دارید؟

 

این كه هرگز جوهر قلمم خشك نشود.

 

 

منبع :

http://dibache.com

 

 



[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ عباس باوری ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه